درباره‌ی من

ادریس میرویسی هستم. 🙂

در حال حاضر مشهد زندگی می‌کنم. متولد هفتادم. دیپلم دارم. تا دو سه سال پیش ریاضی خصوصی درس می‌دادم و از اون موقع تا الان با کمک محتوا و دیجیتال مارکتینگ پول درمیارم. شغلم رو دوست دارم و سعی می‌کنم هر روز مسئله‌های پیچیده‌تری رو حل کنم.

اولویت اولم در زندگی آزادیه، آدما و کتابا رو دوست دارم، وسواس فکری دارم، سطح انرژیم پایینه و تنبلم، باهوشم،‌ از نظر جامعه مذهبی محسوب می‌شم، بهترین دوستای دنیا رو دارم، بینِ رضایتِ دیگران و رضایتِ خودم بیشتر مواقع دومی رو انتخاب می‌کنم.

بدونِ ترتیبِ خاصی علی صفایی، نسیم طالب، درک سیورز، مارک منسون، محمدرضا شعبانعلی،‌ سعید رمضانی، میثم مدنی، امام علی، رایان هالیدی، سنکا، بودا،‌ ریچارد داوکینز،‌ ست گودین،‌ گری وینرچاک،‌ روح‌الله خمینی، ناوال راویکانت، پاول گراهام و مسعود اردکانی به نظرم آدمای جذابی میان.

اینترنت، محتوا،‌ و وبلاگم رو خیلی دوست دارم. جذاب‌ترین آدمای زندگیم رو همین‌جا پیدا کردم. نزدیک‌ترین آدمای زندگیم کسایی هستن که توی اینترنت با هم در ارتباط هستیم. همه‌جوره روشون حساب می‌کنم و هر کاری از دستم بر بیاد براشون انجام می‌دم.

اگه می‌خوای شانسمون رو برای یک ارتباط پرثمر و دوست‌داشتنی امتحان کنیم لطفا بهم ایمیل بزن.

کمی بیشتر درباره‌ی من:

سال هفتاد توی مشهد به دنیا اومدم.

تا هفت سالگی مشهد بودیم، مامانم مهربون بود و عاقلِ خونواده، تا هفت سالگی در محبتش غرق بودم. اون موقع یک داداش پنج ساله و یک داداش سه ساله و یک داداشِ منفیِ دو ساله داشتم.

بابام ارتشی بود. (تا بیست و دو سالگی احساس خاصی نسبت به بابام نداشتم، حضورش کمرنگ بود. بعد از بازنشستگی بیشتر با جذابیت‌هاش آشنا شدم و بیشتر دوستش داشتم.)

مامانم معلم علوم راهنمایی بود، به خاطر کار مامانم رفتیم قوچان.

دبستان و راهنمایی رو توی قوچان خوندم.

دبیرستان تیزهوشان قبول شدم و اومدیم مشهد.

توی دبیرستان با وسواس فکری و مذهب زندگی کردم. بسیاری از نقاط قوت و ضعفم در زندگی ناشی از این دوتا هستن.

درسم خوب بود.

سال هشتاد و هفت مدال المپیاد ریاضی گرفتم.

سال هشتاد و هشت داشتم توی دانشگاه امیرکبیر مهندسی نرم‌افزار می‌خوندم.

نود ازدواج کردم. شانس و مامانم دست به دست هم دادن تا یکی از خوشبخت‌ترین آدمای دنیا باشم.

از نظر شخصیتی خیلی لوس، بدون تجربه‌ی زندگی، و ضعیف بودم، تا اون موقع نمی‌دونستم که وسواس فکری دارم.

نتونستم درسم رو تموم کنم. نود و دو برگشتم مشهد.

تا نود و چهار کارهای مختلفی رو امتحان کردم. کار توی کتاب‌فروشی، لوازم یدکی، کارگری ساختمون، و توی خیابون گل فروختن رو تجربه کردم.

تدریس خصوصی ریاضی برام راحت و پردرآمد بود، از نود و چهار تا نود و شش معلم خصوصی ریاضی بودم. دوستش نداشتم.

از نود و دو تا نود و شش به ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی ریاضی محض، روانشناسی و حوزه‌ی علمیه فکر کردم.

حتی کمی لمعه و عربی و منطق و اصول مظفر هم خوندم.

نود و چهار با شعبانعلی و متمم و متممی‌ها آشنا شدم. برایِ منِ درونگرا و کم‌ارتباط ورود به یک دنیای جدید بود.

نود و شش برای اینکه لیسانس بگیرم شروع کردم به حفظ قرآن، اینم نتونستم تموم کنم. حدود بیست جزء رو حفظ کردم.

همون سال فهمیدم که می‌تونم در زمینه‌ی محتوا و دیجیتال مارکتینگ کار کنم. هم یه سری چیزا راجع بهش خونده بودم، هم یه سری مهارت داشتم که مناسب با این کار بود، و هم به نظرم از تدریس ریاضی ارزشمندتر و معنادارتر بود.

دوران کارمندیم شروع شد. کپشن اینستاگرام می‌نوشتم اون موقع.

سال بعدش توی مصاحبه‌ی شغلی زهره رحمان‌نژاد ازم پرسید اولویت‌هات توی زندگی چیه؟ گفتم حق و بعدش لذت‌جویی. حرفم رو قبول نکرد، چندتا مثال از حرفای قبلیم زد. به این نتیجه رسیدیم که لذت‌جویی رو بیشتر از حق‌جویی دوست دارم.

چند ماه بعد که بیشتر فکر کردم فهمیدم آزادی رو از لذت هم بیشتر دوست دارم.

سال نود و هفت مدیر جدیدم بهم اعتماد کرد و راه‌اندازیِ بخش محتوا و دیجیتال مارکتینگ شرکت رو به من سپرد.

الان که این متن رو می‌نویسم یکِ تیر نود و هشت هست، و تا آخر این ماه به امید خدا اولین پسرم به دنیا میاد.

می‌دونم که اون هم مثل من و همه‌ی ما یک زندگیِ معمولی با شادی‌ها و رنج‌های مخصوص به خودش رو خواهد داشت. با این‌حال همچنان بعد از بیست و هشت سال احساس می‌کنم زندگی ارزشش رو داره، به همین خاطر انتخاب کردم پسرم رو به این دنیا بیارم.

امیدوارم موقعِ مردن هم همین احساس رو داشته باشم.